تبليغاتX
رویای پنهانی
رویای پنهانی
داشت از آن طرفها رد می شد ... دوشنبه هجدهم تیر 1386 2:7

داشت از آن طرفها رد می شد ...

از آن طفها که به نظر می رسد گرگها همه خوابند ...

از آن کوچه پس کوچه ها که گویا کسی سراغ از کسی نمی گرفت ...

شلوغ همچون لانه ی زنبورها یی که همچون رباط یکسره

به کار خویش مشغولند ... و باوری که در آن شلوغی چه کسی

به وز و وز یک مکس نما توجه می کند ... و اما غافل از اعجاز خورشید

و طلسم ماه و تله های شکار چیان قلب ...

در اندیشه ی اینکه مهره ی به یادگار مانده از افسانه های

قدیمی عشاق حفاظ خوبی برای هر خطری است ...

آرام آرام جلو می رفت و خود را به دست گرداب هوس می سپرد ...

طوفانها آغاز شد ... طوفانهایی که هستی هر کس را با گردبادهای

مخوف خود فرو می کشید ... از جایگاه امن کودکی پا فراتر گذارده

بود و جایی قدم می گذاشت که امنیت معنایی نداشت ...

شیپورها نواخته شد ...پریان یکباره به پرواز در آمدند ... و نگاه هایی

همچون سگان شکاری کوچه به کوچه و خانه به خانه دنبالش

می کردند و همچون بازوانی قدرتمند او را به دام کشیده و

کشان کشان به طرف خود می بردند ...

و طولی نکشید که خود را درون قفسی با رنگهای شاد و زیبا یافت ...

هیچ راهی به بیرون وجود نداشت ... و گیچ از زیبایی و راحتی قفس

مانده بود باید سر سپرده باشد یا به فکر آزادی ...

مهره اش را از جیب بیرون آورد و خیره به آن نگاه کرد ...

آما چشمانش هیچ کمکی از مهره طلب نمی کرد ...

نوشته شده توسط علی | موضوع: | لينک ثابت |

اندوه یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 8:44
 

نه بامنماند... نه غم را بايد از خود راند

بيا تا ما شريک شادی و اندوه هم باشيم

چقدر اين زندگی زيباست ...که من بعد از چه طولانی زمانی ،

يافتم عشق و تو را با هم

تو را من دوست ميدارم

- اگرچه خوب ميدانی ...وگرچه در غزلهايم به تأکيد فراوان گفته ام اين را -

تو را من دوست ميدارم... و با تو زندگی زيباست

و بی تو زندگانی ....... بگذريم از اين سخن ... بيجاست !...

برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود

اگر بهارمی دانست،...

برايم غنچه سرخ گلي را ميشکوفانيد ...که با آن خير مقدم گويمت...

اما نميدانست...

گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهاری است ...

- و شايد من خودم هم اين چنين بودم ! –

پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند

تنت چون ديدگانت سرد... و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا

غروری سهمگين و وحشت آور بود،...که از چشم تو می باريد...

و من با خويشتن گفتم: ...« چگونه اين غرور شرمگين‌ را بوسه بايد داد؟! »

- که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود -

« تو را من دوست می دارم ! » و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من

تمام داستان اين بود... « تو را من دوست می دارم))

توهم … آيا … مرا … »... اما … سؤالم چشم در راه جوابت ماند...

و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود

سكوتی سخت وحشت زا

که من خود را در آن بازيچه دست تو می ديدم...

ولی جرأت به خود دادم

و يکبار دگر – آرامتر اما - زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم

و با شرم از غرور خويشتن گفتم : « تو را من دوست می دارم، تو هم ... آيا ... ؟!»

ولی اينبار... تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت ...

و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود: « تو را من دوست می دارم! »

به دستت دست لرزانم گره ميخورد ...

خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره ميزد ...

و او سرهای ما را سوی هم می برد... و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت ...

صدای عقل ميگفت : « ايندو را از هم جدا سازيد ! »

صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد » ... و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم ...

و بعد از آن هم آغوشی ... خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!

و من سهم بزرگی از تو را در سينه ميدادم ...

- نفسهايت - همان سهمی که بی او زندگی هيچ است

همان سهمی که بی او جسممان مرده است

- و ديگر سرنوشت روح نا معلوم! ... که از دنيای بعد از مرگ ما چيزی نمی دانيم -

همان سهمی که بی او ... عشق آيا سرد می گردد ؟!!

– و من انديشه کردم…. عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود –

... و من … آری … نفسهای تو را در سينه ميدادم ...

و اين سهم بزرگی بود ...

ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه ميداشت

نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو... و خوابی بود...

و من باور نميکردم ... بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!...

و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!!...و يا عين حقيقت بود و من رؤياش می ديدم؟!

به هر تقدير شيرين بود... به هرصورت گوارا بود...

شرابی که من از لبهای تو چيدم... تمام خوشه هايش را...

و با انگشتهايم خوب افشردم ...تمام دانه هايش را ...

و در چشم تو نوشيدم... تمام جرعه هايش را ...

و در آغوش معصوم تو سر کردم... تمام نشئه هايش را...

و زيبا بود ؛

نه با اندوه بايد ماند... نه غم را بايد از خود راند...

بيا تا ما شريک شادی واندوه هم باشيم

و احساس جديدی بود... اين در خواب بيداری!

و اين آغاز خوب داستان شادمانی بود... و اين سرفصل شيرين جوانی بود

چه فصل بی نظيری بود...

نفسها اضطراب انگيز...

بدنها سرد و شهوتناک ...

هوای بوسه ها شرجی...

زمين بوسه ها سوزان...

و ما – از يكدگر سرشار –


ادامه مطلب>>>
نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |

عشق جمعه سی و یکم فروردین 1386 3:4

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام ، کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر ، نه پایی داشتم در گِل

به دست خویش کردم ، این چنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع نا پسند خود ، گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

عشق معجون غریبی است. همان قدر که می تواند کشنده باشد ، قادر است اکسیر زندگی هم باشد و همان قدر که زجر مردن از عشق ، نفس بُر و خرد کننده است خونِ گرمی که از آن توی رگهای آدم جاری می شود ، زندگی دوباره ای است که جوان و پیر نمی شناسد و قلب آدم را ، در هر سنی ، نا خود آگاه در برابر خدا وندی که خالق عشق است ، خاضع می کند و شاکر. خدایی که در چشم به هم زدنی می تواند بدبختی ها را خوشبختی کند و زندگی ها را زیر و رو.

ارزش وصل نداند مگر آزرده هجر

مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد

نوشته شده توسط | موضوع: | لينک ثابت |

آغاز من پنجشنبه سی ام فروردین 1386 18:7

هیجان نفسهایی تند ...

احساس آب شدن عرق وار ؛ سرد ... و احساس آرامشی سبز که از همان

گوشه ها بیرون می زند ...

فضا آکنده از اصوات به رقص درآمده ؛ همچون فرشته هایی سفید پوش ...

سنگینی احساس خزان برای قلبی که باور نمی کند ...

شیرینی کلماتی بریده از هنجره ای لرزان ...

سرشار از احساس اشک که چه بخواهی چه نخواهی گو شه های

چشمانت را خیس می کند ... و دیدن چشمانی پر از اشک و

فرو ریختن دلی بی قرار و ماهیچه هایی که حس را به زور از کف می دهند ...

مثل لذت آشتی ؛ پس از جدایی زجر آور و احساس وابستگی ؛ چنان که

بند بندت را گره زده باشند ...

و هزارها احساس که سرازیر می شود تا از سینه ای به سینه ی

دیگر آرام بگیرد ...

و سرخ ؛ همچون رنگ خون که آخرین هدیه ی توست ...

و احساس یکی شدن ، تداخل روح و قدرتی مضاعف که هر چه فکر

کنی برآید از آن ...

و فقط یک آرزو ... و فقط یک هدف ... و فقط یک رویا ... رویایی پنهانی ...

نوشته شده توسط علی | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: علی & Designer: Hessam Sedaghati